باید سی و هفت سال می گذشت تا مطمئن شوم که قلب ناجورترین عضو حیاتی انسان است. این احساس لعنتی از کجا شروع می شود. چرا تمام نمی شود؟! حس تهی شدن، حس محو شدن بعد از هر از دست دادن. هی گرم شدن و سرد شدن. کنده شدن از ریشه، غرق شدن، پوچ شدن، تکرار شدن. حس های لعنتی که بیشترشان اضطراب و ترس تو را از زندگی بیشتر می کند. حالا گیرم چند حس رنگی هم این میانه باشد. چه فایده! آنچه مدام و مسری ست این لعنتی های خاکستری اند. این لانه زنبوری های چندش آور که سال هاست ذهن و روحم را درگیر خود کرده اند.
یادم نمی آید. نمی خواهم یادم بیاید چند روز و شب است که بی هوا و بی تنفسم و چند فصل بی رنگ را تمام کرده ام. انگار حفره ای عمیق درونم در حال تنازع بقاست و آنکه می بازد منم. 
حالا، بعد از این همه سال، بی چشم و بی دست، کنار جاده ایستاده ام. بی ستاره، بی شعر! صدایم در حفره می پیچد. آنچه می ماند، بارانی ست که بی  وفقه می بارد.