پشت پرده ی شیشه ای چشمانش باران می بارد.صدای باد هم می آید و تمام برگهای سبز از دستهایش جدا شده اند.واژه هایش به لکنت افتاده اند...سیب های سرخ از روی دیوار همسایه پیداست.سیب های تُردِ نمدار.بَه... بوی خاک باران خورده است انگار. تو می دانی آنجا چه خبر است؟
+نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت11:43 بعد از ظهرتوسط شقايق |
|
About
زاده ي بيست و چهارمين روز از بهمن ِ سرد .سي و پنج روز پيش از بهار!عاشق حال و هواي پاييز ِ مهربان ، باران، آسمان و درخت . ناگزير از تابستان تفتيده ي اهواز... اين منم!
استفاده از مطالب این وبلاگ، به غیر از لینک مستقیم ، جز با هماهنگی از طریق ایمیل و اجازه ی نویسنده وبلاگ مجاز نیست.