تبليغاتX
من و تو ، درخت و بارون - پایان کبوتر





















من و تو ، درخت و بارون

"من باهارم تو زمين،من زمينم تو درخت،من درختم تو باهار"

به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم،
در آستانه ی دریا و علف
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چارراه فصول،
در چارچوب شکسته ی پنجره یی که آسمان ابر آلود را
قابی کهنه می گیرد...
                                                          "احمد شاملو"
-------------------------------------------------------------------------------------------------
چقدر اشک بریزم،چقدر زار بزنم،چقدر بر چهره ی خندانت در قاب عکس کنار یک بغل گل خیره شوم تا باور کنم که دیگر نیستی،تا باور کنم دیگر با لبخند همیشگی ات وارد نمی شوی و نمی گویی سلام خانم مهندس ِهمکلاسی.چقدر گریه کنم تا باورم شود دیگر پای نامه های اداره خرمشهر نام تو به عنوان رئیس حک نمی شود. چقدر اشک بریزم و مرور کنم آنهمه خاطره ی دوران دانشجویی را.آن وقت که همه جوان تر بودیم و خام.از آن وقتها هم، کسی،یعنی هیچکس جز خوبی از تو چیزی به یاد ندارد.چطور باور کنم همکلاسی قدیم،همکار فعلی و دوست و برادر همیشگی ام دیگر نیست.من چطور فراموشت کنم؟ از غروب پنج شنبه آنقدر گریسته ام که دیگر اشکی برایم نمانده است.چطور دیروز را فراموش کنم که تو را بر دست می آوردند و همه زار می زدند.چطور فراموش کنم که خاک، که آن گور لعنتی برای قامت رعنای تو کوچک بود.که با همان لبخند همیشگی ات مهمان خاک شدی و من بودم و آرزو،کاوه،ایمان،فرهاد،عادل،علی،امین و بسیاری دیگر از دوستانت که اشک می ریختیم و آه می کشیدیم.می دانم خودت دیدی.می دانم حضور داشتی و دیدی که چقدر تشییع پیکرت باشکوه بود. می دانم که دیدی چگونه همه ،تمام همکاران برایت اشک ریختند.برای جوانی ات.برای عزیز ۲۹ ساله مان.برای تازه دامادمان.برای رئیس لایق اداره حفاظت محیط زیست خرمشهرمان.برای تمام مهربانی ها و لبخندهای همیشگی ات.سعید جان،سودابه ات هنوز نمی داند که تو دیگر نیستی.مادرت تا مرز جنون رفته و شانه های پدرت خم شده.
سعید مهربان، بخاطر تمام مهربانی هایت،بخاطر تمام خوبی هایت،بخاطر تمام روحیه دادن ها و تشویق کردن هایت و تمام کمک های بی دریغت از تو سپاسگزارم.هیچ وقت فراموشت نمی کنم.تصویر مهربان تو در آن آخرین روزهای سال ۸۷ که برای جلسه آخر سال به اهواز آمده بودی هنوز در خاطرم هست و آن تماس تلفنی: "ما اندیمشک هستیم کاری نداری؟" و آخرین حرفهای من با تو بر سر عکس های عروسیت بود،یادت هست؟
و نهایتِ خطِ زندگیت در ۵ کیلومتری اهواز،در اتوبان صاف و هموار آبادان-اهواز رقم خورد.آن ظهر ِشوم پنج شنبه بیستم فروردین ۱۳۸۸ ساعت سه و نیم... 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت9:54 بعد از ظهرتوسط شقايق | |