تبليغاتX
من و تو ، درخت و بارون
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387

... روباه گفت : هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند.آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می خرند، اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد آدمها بی دوست و آشنا مانده اند.تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن.

شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟

روباه در جواب گفت: باید صبور بود.تو اول کمی دور از من به این شکل لای علفها می نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد.زبان سرچشمه ی سوء تفاهم است...

 

" شازده کوچولو- آنتوان دوسنت اگزوپری"

------------------------------------------------------------------

 

* واقعاً همه مسئولیت گل خودشون رو قبول می کنن؟

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط شقايق  | 

~ ~ ~
چهارشنبه دوازدهم دی 1386

«اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر بزرگ که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود ، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان - بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم ، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم و یا در دوستت دارم خلاصه اش کنم ، به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند.
فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند.امانماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت.»

" از کتاب : حکایت عشقی بی قاف،بی شین ، بی نقطه - مصطفی مستور "  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط شقايق  | 

~ ~ ~
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386

"گِل ِ مجسمه شطرنج باز را آب دريا درست كرده بودم.گِل ِ آن چشمهاي سياه و كشيده ، آن بيني باريك و آن صفحه شطرنج مخلوط خاك و آب و دريا بود، نمك داشت و عطرش با همه گلهاي دنيا فرق مي كرد.خواسته بودم كتاب شعر بدهم دستش.گِل ِ كتاب شعر به دستهاش نچسبيد.براش شطرنج ساختم.هر مهره را پيش چشمهاي او صيقل دادم،چشمهاي سياهش صيقلي تر مي شد.صفحه را سوار كردم روي زانوانش،مهره را چيدم روي صفحه...مجسمه را تمام كردم و شبانه آن را روي پايه سنگي ميدان شهر وصل كردم...

انداختنم توي اين زندان.شايد چيزي دزديده بودم،شايد هم فهميده بودند گِل ِ مجسمه را با آب دريا درست كرده ام.استفاده از آب ممنوع بود.آب تني هم ممنوع بود.عطر ِ شور هم ممنوع بود... "

"دستكش قرمز - سپيده شاملو"

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:2 بعد از ظهر  توسط شقايق  | 

~ ~ ~