... بخواب هلیا دیر است. دود دیدگانت را آزار می دهد. دیگر نگاه هیچ کس بخار پنجره ات را پاک نخواهد کرد. دیگر هیچ کس از خیابان خالی ِ کنار خانه ی تو نخواهد گذشت. چشمان ِ تو چه دارد که به شب بگوید؟سگ ها رویای عابری را که از آن سوی باغ های نارنج می گذرد پاره می کنند. شب از من خالی ست هلیا.
+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت11:25 قبل از ظهرتوسط شقايق |
|
About
زاده ي بيست و چهارمين روز از بهمن ِ سرد .سي و پنج روز پيش از بهار!عاشق حال و هواي پاييز ِ مهربان ، باران، آسمان و درخت . ناگزير از تابستان تفتيده ي اهواز... اين منم!
استفاده از مطالب این وبلاگ، به غیر از لینک مستقیم ، جز با هماهنگی از طریق ایمیل و اجازه ی نویسنده وبلاگ مجاز نیست.