تبليغاتX
من و تو ، درخت و بارون
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
 

ما تمام عمر خواب بودیم و نمی دانستیم ،

آنگاه که بیدار شدیم دوباره شب بود!

----------------------------------------------------------------

* دعا کنیم برای تمام آنهایی که دردمندند ، که غصه دارند ، که عزیز ترین هایشان یا نیستند یا سلامتی شان را از دست داده اند. برای آنها که دیگر نیستند ولی عکس ها و خاطراتشان که جای پایشان که عطر نفس هایشان تا ابد جاریست.
دعا کنیم که هیچ چشمی بی نور نشود ، که هیچ قلبی دست از تپیدن نکشد، که هیچ نفسی راه برگشت را گم نکند ، که هیچ پایی افتان و خیزان و هیچ دستی بی حرکت نشود. دعا کنیم غصه راه خانه هایمان و خانه هایتان را پیدا نکند، تا هر چه اشک در چشم ها می لغزد تنها برای شادمانی باشد.  

** دلتنگم و غمگین.چگونه به دوستی که خواهر ۲۷ ساله اش فوت کرده باید تسلیت گفت؟

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:24 بعد از ظهر  توسط شقايق  | 

~ ~ ~
چهارشنبه دوازدهم دی 1386

«اوایل کوچک بود. یعنی من اینطور فکر می کردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد.آن قدر بزرگ که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یا حتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگ تر از دل شد و من همیشه از چیزهایی که حجم شان بزرگ تر از دل می شود ، می ترسم. از چیزهایی که برای نگاه کردن شان - بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم ، می ترسم. از وقتی که فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم و یا در دوستت دارم خلاصه اش کنم ، به شدت ترسیده ام. از حقارت خودم لج ام گرفته است.از ناتوانی و کوچکی روح ام. فکر می کردم همیشه کوچک تر از من باقی خواهد ماند.
فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند.امانماند. به سرعت بزرگ شد. از لای انگشتان من لغزید و گریخت.»

" از کتاب : حکایت عشقی بی قاف،بی شین ، بی نقطه - مصطفی مستور "  

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط شقايق  | 

~ ~ ~