همه ي روزهاي نرفته
همين امروز است
همه ي روزهاي رفته هم
شب كه بيايد
شب مجبور است
تمام شكوفه هاي روشن شبتاب را
باور كند
حالا آوازي بخوان
مي دانم اين بادهاي گرسنه
از چيدن بي هنگام ني زارها آمده اند
اما سرت را كه بالا بگيري
يك آسمان مرواريد پراكنده آن بالاست
مهم نيست
آفتاب غايب باشد
رد پاي كم رنگ همين پرنده تا پشت كوه
يعني خيلي چيزها
چراغ را بالاتر بگير...
" سيد علي صالحي"
--------------------------------------------------------------------------
* حواست نيست.مرور زمان را حس نمي كني.ناگهان مي بيني پرشدي از همه چيز.از هر چه حس متضاد كه در دنيا وجود دارد.از هر چه بوده و تو نديدي و حس نكردي شان.به هر چه نگاه مي كني ردپاي زمان را مي بيني.از چهره خسته پدر و موهايش كه كم كم سفيد مي شوند.از دست هاي مادر،از چروك هاي ريز دور چشمهايش.از خون،قلب،دست ، پا ،چشم با تمام دردهايي كه هديه كرده اند به عزيزترين هايت.
انگار سالهاست نديدي شان.انگار سالهاست دور بوده اي .تو همين جا بودي.همين جا هستي.پس چرا؟ چرا نديدي شان؟خوب است كه عكس هاي قديمي هست.كه بيدارمان كند كه يادمان بياورد چند روز و شب گذشته؟چند هفته ، ماه ، سال؟!؟!
من كه هيچ وقت به مادرم نگفته ام چقدر دوستش دارم ! من كه هيچ وقت به پدرم نگفته ام مي پرستمش!
چرا بي بهانه نمي بوسم شان؟