ما بی چراغ ٬ ما بی ترانه
یا به قول شما : ما که بی همه چیز!
هرگز به ماه ٬ به مردم٬ به کلمه ٬ کتاب و کبوتر٬
حتی به گلبن و گهواره ناروا نگفته ایم٬
اما آب همه ی دریاها را ما گریسته ایم٬
آخر یک دستمال کوچک چارخانه چه می کند!؟
شما که می دانید
هر وقت که بالای باغ پر گریه ٬ چراغی روشن شد
علامت نابهنگام رازی از آواز امشب است;
یعنی که امشب نیز یکی از میان ما خواهد رفت...
" سید علی صالحی"
--------------------------------------------------------------------------------
* با همین دستهایم دستت را گرفتم٬ پا به پایت راه رفتم٬سرشارت کردم از عشقی که از اعماق وجودم
تا چشمهایم جاری بود.همه ی زندگیم بودی.همه ی زندگیم هستی.اما امروز ٬ من اینجایم تنها٬بی پناه
و تکیده.تو کجایی فرزندم؟
امروز که سرشاخه هایم شکسته اند٬امروز که پیکرم خسته و پیر است٬ تو کجایی که تکیه گاهـــم باشی.
امروز که نوبت توست٬ نیستی! بخدا که من نامهربانی را به تو نیاموخته ام.از که یاد گرفتی رفیق نیمه راه
باشی؟
* بازدید از سرای سالمندان صالحین: امــروز به همــــراه تعــدادی از اعضـاء انجمن صــبح امیــــد به این
موسسه خیریه رفتیم.
پر شدم از بغض ٬ گریه ٬ غصه ٬ ترس ٬ خجالت ٬ شرمندگی و ...
خدایا مرا راحت کن پیش از آنکه مثل یک کتاب خوانده شده ی کهنه دور انداخته شوم ٬ تنها و بی پناه.
آینده ی ما هم اینگونه است؟
